سلام
نفس کشیدم و گفتی زمانه جانکاه است نفس نمیکشم این آه از پی آه است
یادداشت های چرک نویسم رو یه نگاه انداختم و بعضی رو انتشار دادم!به قول یکی از اساتید مگه به پاک نویس میگین پارک نویس که به چک نویس میگین چرک نویس؟!!!!
به روز کردنم میاد!
تراوش جدید:
احساسات انگار ارتباط مستقیم با نفس داره...اون دلی که مقبوله دلیه که محبت خدا توش باشه....ما هممون تشته ی محبتیم..بنده ی محبتیم...ولی محبت خدا...مطمئنم...
اون عقله که رسول باطنیه...به قول عزیزی میگفت هرچی رو که عقل تصدیق میکنه خدا هم به انجامش راضیه...
حالا اگه یکی مخش تعطیل باشه چی؟!!!! لیس علی المجنون حرج... وای اینجوری که خیلی خوب میشه!ما همه مجنونیم و برمون حرجی نیست!!!!
بین خودم و رحیم مشایی شباهت هایی احساس میکنم
دو تامون تو هوا حرف میزنیم...جدی میگم .... فک میکنم اونم مقصود بدی از حرفاش نداره ...دوس داره حرفای جدید بزنه!!ولی به خودم و خودش پیشنهاد میدم یکم که نه به مقدار کافی و وافی کتاب بخونیم .
اتفاقا دیدم توی یه روزنامه ی اونوری! به حرفاش گفته بود تراوشات ذهنی!اینم یه شباهت دیگه!
آدم با چه کسایی که ما نمیشه....دیدی گاهی افرادی خودشونو با تو ما میکنن که شاخت درمیاد؟!
چی بگم دیگه؟از دل تنگم که از تنگیش ناراحتم؟
عامو این دل هم کاری جز تنگ شدن داره؟!
بببببلههههه!
بستن بریدن خواستن کندن ضعف رفتن شکستن دادن رمیدن ربودن بستن بریدن کندن شکستن دادن بستن شکستن بریدن کندن.....
خوب به ترتیبش توجه کنید...دادن بستن شکستن بریدن کندن...
چه کارای سختی داره این دل ها!
همش باعث بغضه...
خداااااااااااااااا من بغضی فرو خورده دارم.....خودت کمک کن....
دلم رمیده ی لولی وشیست شورانگیز دروغ وعده و قتال وضع رنگ آمیز
میخوام یادم بره دست خودم نییییست...!
وای چقدر دارم چرت و پرت میگم....اشکال نداره ذهن مشوش مشوش هم می تراود!
اینجا ننویسم کجا بنویسم؟
یه روز یه جایی بود به نام توییتر...واااای خدا بغض تا چه حد؟...خوب بود هم آره هم نه!...
یه روز یه خونه ای بود که تابستونا روی پشت بومش ولو میشد خورشید!
به خاطر وجود عناصر ضد انقلاب! درشو تخته کردن!البته .... هم بهتر هم نه!
دوباره اول راه و حس تلخ نرسیدن.....
تا مه راهو نپوشونده نگام کن اگه رو قله سردت سد صدام کن
فعلا همین!