تراوش

برای نوشتن


مجموعه آثار دکتر علی شریع مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی
آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

۹۴۵۲!

یکشنبه 9 بهمن ماه سال 1390 11:01 نویسنده: نفحات صبح نظرات: 2 نظر چاپ

خانواده خاله محترم حقیر حدود ۲۰ سال پیش برای ادامه تحصیل و گرفتن دکتری کتابداری شوهر خاله محترم به انگلیس سفر کردند و علی القاعده ۴ سال آنجا بودند. ایشان ها از انگلیس سوغات بسیار آورده و شکلات و آدامس هایی در طرح ها و رنگ های مختلف برای اینجانبان آوردند. خاطرم هست که یک نوع آدامس داشتند که مثل یک توپ قرمز بود و در طول مدت حیاتش سه چهار مزه و رنگ عوض میکرد. کی؟ ۲۰ سال پیش! ینی انقدری پیشرفته بودند! و باز خاطرم هست که وقتی در دوران طفولیت و جهولیت بودیم رفتیم سر بساط پسرخاله مان و داشتیم چندی از انواع آدامس ها را کش میرفتیم که دختر خاله مان سر رسید و ما را در حال چپاندن آنها در دهان کوچکمان رویت کرد و نامردی نکرده راپورت ما را به برادران غیورش داد. رنگهای آدامس ها که در حال مخلوط شدن با هم بودن و لقمه بزرگتر از دهنمان و حمله ی بیرحمانه پسرخاله هامان  چونان دو یوز بر سر گوری  هم خاطرمان هست. دو یوزپلنگ که یکی ۴ سال و دیگری ۷ سال از گور بیچاره بزرگتر بودند! 

 

القصه! قصد من از این پست تعریف کردن این خواطر! نبود. برسیم به این قسمت ماجرا که یک سری مسواک هایی هم آورده بودند که انگار به منبع لایزال الهی متصل بود و هیچ وقت تمام نشد نشان به آن نشان که یک شب که بنا به دلایلی همین چند سال پیش مجبور شدیم شب خانه خاله مان اتراق کنیم و شوهرخاله ما بسیار حساس به مسواک زدن نفری یکی از این مسواک ها به ما دادند. و ما نیشمان تا بناگوش باز شد که گرچه آن وقت از آدامس ها چیزی به ما نماسید ولی خداوند جبار است! چند باری با آن مسواک نارنجی مسواک زده و بعد که احساس کردیم بس است دیگر بنا گذاشتم که ابروهایی را که برای حداقل رهبری یک گروه چنر نفری استعداد داشت صاف و صوف کنیم با این مسواک! این بود که کنار شانه و غیره این را هم گذاشته بودیم.  

 

اخیرا یکی دو روز بود که نمیدیدمش. بسی دلتنگش بودم وانگهی بسیار هم مورد نیاز بود. جویای احوالش شدم از همشیره محترم گفتند که افتاده است پشت کتابخانه و تا ردیف سوم دنبالش کرده اند و دیگر ندیدندشان! ما هم جهد کردیم و عاقبت آخرین ردیف پشت کتاب نصایح یافتیمش و از اینکه دوباره به آغوش اسلام بازگشته بود مشعوف شده و طی یک مراسم معنوی از خودمان تشکری به عمل آوردیم. 

 

و اصل قصه اینکه پشت کتاب نصایح فقط مسواک کذایی را نیافتیم بلکه یک کتابچه ارزشمند نیز یافتیم که مشتمل بر حدیث معرفت امیرالمومنین به نورانیت و حدیث عنوان بصری بود. پشت کتابچه را خوندم مرقوم داشته بودند که:  

 

عارف بالله حاج اسماعیل دولابی‌ :حدیث معرفت امیرالمومنین علیه السلام به نورانیت را در جانمازتان بگذارید و تا چهل روز هر روز یکبار با توجه بخوانید تا به خود امیرالمومنین علیه السلام راه پیدا کنید. 

  

عارف بالله آیت الله قاضی: 

حدیث عنوان بصری را در جیب خود داشته باشید و هفته ای یکی، دو بار آن را مطالعه نمایید. 

 

وقتی پی چیزی باشی خداوند بهت میرسونه... 

 

شمارش پست ها از دستمان در رفته است!

 

120

دوشنبه 21 آذر ماه سال 1390 11:33 نویسنده: نفحات صبح نظرات: 11 نظر چاپ
"سکرات موت" دانی ز چه روی دوست دارم؟                     که به روی یار ماند که بر افکند نقابی

115

جمعه 1 مهر ماه سال 1390 20:53 نویسنده: نفحات صبح نظرات: 5 نظر چاپ

کبودی افق تحمل نبودنت را دردناک تر می کند 

سرخی غروب نیامدنت را فریاد می زند  

منتظرم 

هر چه کمرنگ تر، بی رنگ تر می شود آفتاب، امبدم رنگ می بازد 

دلم می گیرد 

انگار با خود امید مرا می برد پشت این کوه 

چشم باز می کنی، صبح است و متوقع است که بیایی... و روز تمام میشود. من میمانم و دلی تنگ و امیدی نا امید

غروب جمعه...

113

یکشنبه 19 تیر ماه سال 1390 01:07 نویسنده: نفحات صبح نظرات: 14 نظر چاپ

خداوند هیچ کس رو ناامید نکنه! و انتظارش رو بی ثمر نذاره!
*** 

چرا انقدر کم رو بودم؟! معلم کلاس اولمون گفت این استمپ خشک شده برو دفتر بگو آب جوش! بریزه توش! قابل توجه اون موقع ها استمپ که خشک میشد جوهر نمیریختن توش آبجوش میریختن!   

کلاسمون تو حیاط بود... داشت یه نم نم بارون هم میبارید.. رفتم طرف دفتر.. از طرفی تو دلم خوشال شده بودم که به من گفته این کار رو انجام بدم از طرف دیگه هر کار میکردم روم نمیشد برم تو دفتر! قشنگ بخاری که اتفاقا از کتری دست ناظممون میومد رو یادمه... و قطره های بارونی که آروم رو استمپ آبی میریخت.. برگشتم تو کلاس! خانم معلم گفت: خدا خفه ات کنه رفتی گرفتی تو بارون اومدی؟ فلانی وردار برو آبجوش بریز رو این! راستی از کجا دستمو خوند؟! 

 

پ.ن  :چمله اول هیچ ربطی به بقیه مطلب نداره!!

112

پنجشنبه 9 تیر ماه سال 1390 03:33 نویسنده: نفحات صبح نظرات: 9 نظر چاپ

گفتم برای تو بنویسم. برای تو.... 

111

جمعه 27 خرداد ماه سال 1390 21:46 نویسنده: نفحات صبح نظرات: 15 نظر چاپ

سلام!

در عنفوان کودکی بچه ی کم رویی بودم. خیلی کم رو. آمادگی که میرفتم منو برای تئاتر انتخاب کردن. اونم نقش کره الاغ کدخدا! من که اونقدر شوعورم! نمیرسید که این مثلا الاغه! تازه کلی هم خوشال بودم! یادمه حسنی رو یه دختر پررو انتخاب کرده بودن. از اینایی که آخر لافه! میگفت 12 تا اسم داره!!! خب که چی؟ نمیدونم! مثل اینکه خوب بود که یکی دو اسمی باشه! 12 اسمی که دیگه شاهکار بود. یادمه مامانش از این خانم جوون سانتی مانتالا بود. صورت دخترشو که تو نقش حسنی سیاه کرده بودن اومده بود نگاه میکرد و میگفت واه دخترمو چرا اینجوری کردین؟!! من خیلی برام  جالب بود!
وقتی رفتیم رو سن یادمه داشتم با قصه گوه دعوا میکردم که میکروفون رو بده دست  خودم دیالوگ بگم!!! آخرش هم نداد!
من نمیدونم جز "حسنی نگو بلا بگو" کتاب دیگه ای سال 71 ، 72  چاپ نشده بودکه کلاس اولم که رفتیم، باز قرار شد این نمایش رو بازی کنیم؟ با اینکه بچه ی خیلی کم رویی بودم ولی مغزم کار میکرد! نمیفهمیدم چرا! ولی میدونستم این نقش طرفدار نداره. وقتی بقیه داشتن واسه غازه که پرید تو استخر و قلقلی و فلفلی و مرغ زرد کاکلی سر و دست میشکوندن، من زود پریدم گفتم من کره الاغ کدخدا! و سابقه کارم رو هم رو کردم که: تاااازه! یه بارم پارسال بازی کردم!! آآآآآآآآخی! چون میترسیدم راهم ندن این خفت رو به جون خریدم!! فک کنم فک میکردم چون اسمش کره الاغ کدخداست کلا جدا از خره!!! اصلا فک نمیکردم ربطی به خر داشته باشه!! چرا نمیفهمیدم؟!!
خلاصه اینکه تو این دنیای دنی قسمت ما بود که نقش کره الاغ کدخدا رو اونم دو بار! بازی کنیم!!

110

جمعه 20 خرداد ماه سال 1390 10:57 نویسنده: نفحات صبح نظرات: 11 نظر چاپ

دیروز کلاس مزخرف زبان این ترم تمام شد. فک کنم فقط یک جلسه اش خوش  گذشت!  

یک فرهنگ وقتی مانده میشود میگندد. واقعا؟ یعنی ما که هزاران سال هست تمدن داریم فرهنگمان بو کرده است.  زیادی مانده شده.... این رو رو چه حسابی میگم؟ دلیل منطقی براش ندارم... !
سر کلاس زبان گفتند از آخرین سفرتون بگید. بر و بچ از هند و ونیز گفتند. و آقا معلم! اذعان داشت که ایتالیایی ها هم مث ما هستن! از چه لحاظ؟؟ چون بی ادبن!!! فرانسوی ها و ایتالیایی ها مث ما هستن!! منم با خودم گفتم فکر کنم سه تمدن باستانی دنیا اول ایران بعد رم(ایتالیا)  و بعد کره هست... خب پس فرهنگمان گندیده شده دیگه!
 کاش بعد از جهاد اقتصادی دور هم یه جهاد فرهنگی هم میکردیم!