خانواده خاله محترم حقیر حدود ۲۰ سال پیش برای ادامه تحصیل و گرفتن دکتری کتابداری شوهر خاله محترم به انگلیس سفر کردند و علی القاعده ۴ سال آنجا بودند. ایشان ها از انگلیس سوغات بسیار آورده و شکلات و آدامس هایی در طرح ها و رنگ های مختلف برای اینجانبان آوردند. خاطرم هست که یک نوع آدامس داشتند که مثل یک توپ قرمز بود و در طول مدت حیاتش سه چهار مزه و رنگ عوض میکرد. کی؟ ۲۰ سال پیش! ینی انقدری پیشرفته بودند! و باز خاطرم هست که وقتی در دوران طفولیت و جهولیت بودیم رفتیم سر بساط پسرخاله مان و داشتیم چندی از انواع آدامس ها را کش میرفتیم که دختر خاله مان سر رسید و ما را در حال چپاندن آنها در دهان کوچکمان رویت کرد و نامردی نکرده راپورت ما را به برادران غیورش داد. رنگهای آدامس ها که در حال مخلوط شدن با هم بودن و لقمه بزرگتر از دهنمان و حمله ی بیرحمانه پسرخاله هامان چونان دو یوز بر سر گوری هم خاطرمان هست. دو یوزپلنگ که یکی ۴ سال و دیگری ۷ سال از گور بیچاره بزرگتر بودند!
القصه! قصد من از این پست تعریف کردن این خواطر! نبود. برسیم به این قسمت ماجرا که یک سری مسواک هایی هم آورده بودند که انگار به منبع لایزال الهی متصل بود و هیچ وقت تمام نشد نشان به آن نشان که یک شب که بنا به دلایلی همین چند سال پیش مجبور شدیم شب خانه خاله مان اتراق کنیم و شوهرخاله ما بسیار حساس به مسواک زدن نفری یکی از این مسواک ها به ما دادند. و ما نیشمان تا بناگوش باز شد که گرچه آن وقت از آدامس ها چیزی به ما نماسید ولی خداوند جبار است! چند باری با آن مسواک نارنجی مسواک زده و بعد که احساس کردیم بس است دیگر بنا گذاشتم که ابروهایی را که برای حداقل رهبری یک گروه چنر نفری استعداد داشت صاف و صوف کنیم با این مسواک! این بود که کنار شانه و غیره این را هم گذاشته بودیم.
اخیرا یکی دو روز بود که نمیدیدمش. بسی دلتنگش بودم وانگهی بسیار هم مورد نیاز بود. جویای احوالش شدم از همشیره محترم گفتند که افتاده است پشت کتابخانه و تا ردیف سوم دنبالش کرده اند و دیگر ندیدندشان! ما هم جهد کردیم و عاقبت آخرین ردیف پشت کتاب نصایح یافتیمش و از اینکه دوباره به آغوش اسلام بازگشته بود مشعوف شده و طی یک مراسم معنوی از خودمان تشکری به عمل آوردیم.
و اصل قصه اینکه پشت کتاب نصایح فقط مسواک کذایی را نیافتیم بلکه یک کتابچه ارزشمند نیز یافتیم که مشتمل بر حدیث معرفت امیرالمومنین به نورانیت و حدیث عنوان بصری بود. پشت کتابچه را خوندم مرقوم داشته بودند که:
عارف بالله حاج اسماعیل دولابی :حدیث معرفت امیرالمومنین علیه السلام به نورانیت را در جانمازتان بگذارید و تا چهل روز هر روز یکبار با توجه بخوانید تا به خود امیرالمومنین علیه السلام راه پیدا کنید.
عارف بالله آیت الله قاضی:
حدیث عنوان بصری را در جیب خود داشته باشید و هفته ای یکی، دو بار آن را مطالعه نمایید.
وقتی پی چیزی باشی خداوند بهت میرسونه...
شمارش پست ها از دستمان در رفته است!
یکشنبه 9 بهمن ماه سال 1390
نظرات: 